سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
کافه محلی است برای جمع شدن وسرچشمه آغاز زایش هرچشمه است




















کافه محلی است برای جمع شدن وسرچشمه آغاز زایش هرچشمه است


آقای خواننده برای شما مینویسم بی هیچ قصدی ... نه برای قضاوت...نه برای تشویق...نه برای تنبیه که بمن ربطی ندارد....تکلیفم با دینم مشخص است که اصلا نمیخواهم بگویم به کسی جسارتی کرده ای....خودت میدانی ودلت واعتقادت....آنقدر حفظیاتم خوب بوده که یادم مانده باشد در احکام دینی معنی مباح چیست اما بازهم فرقی نمیکند وقتی قرار است میان انسان بودن و خون یک انسان دیگر رابه گردن گرفتن گزینه ی مشخصم انسان بودن باشد....فکرهم نکن یک طرفه به قاضی رفته ام که نه....اول خبر ارتدادت راشنیدم و حقی به کسی ندادم بعد صدا وتصویرت رادیدم وحق را به تو دادم ، قانعم کرده بودی تا وقتی که ترانه ات راشنیدم....دلم برایمان سوخت....مان.... مان یعنی من وتو...من وتو یعنی انسان...دلم برای واژه ها هم سوخت ، حتی واژه های قبح شعر وترانه ات ...متخصص شعرو ترانه نیستم اما انقدر معنی میدانم که بدانم....می دانی اعتراض کردن با زشت حرف زدن فرق دارد.... اعتراض کن اما قبح واژه ها را نشکن....حرف دلت رابزن اما قبیح نباش....کاری ندارم مخاطب حرفهایت همانی است که می گویند که اگر نیست که نیست واگر باشد بخودت مربوط است و دلت ونه هیچ کسی....می خواهم کودکی را ببینی که ترانه ات را همانند شعرهای دفتر مهدکودکش حفظ می کند... می خواهم نوجوانی را ببینی که چون شنیده ترانه ات جنجالی است ، چون با دنیا واطرافش وکلا همه مشکل دارد ترانه ات شده نقل همه ی بحث هایش....می خواهم صدای پخش ماشینی رابشنوی که جوانی در جامعه بالا برده است وترانه ی تو ازآن بیرون می آید.... می خواهم لب گزیدن مادر وپدری راببینی که در سرعتی که نسل جدیدش در جسارت بر اوگرفته اند مانده اند وبخاطر همان او هیچ نمی گوید...می دانی هیچ کس یادش نرفته بعد ازآنکه سیب راگاز زدیم تازه فهمیدیم لختیم....فهمیدیم جنس تو با گلشیفته فرق دارد اما گاهی لازم نیست هر واژه ای از چهاردیواری خانه بیرون آید...گاهی باید حتی حرمت قبح واژه ها را هم نگه داشت ، باید چادر روی سرشان کشید که هر نامحرمی محرم نشود....نه برای اعتراض نوشتم... نه برای...حتی شاید هرگز خوانده نشوند....فقط...من...دلم...


نوشته شده در جمعه 22/2/91ساعت 4:27 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |



با ذوق همان 5 سالگی مثل همان وقت هایی که انقدر بزرگ نشده بودم تا دم درهم بدون والدینم بروم ، زل زده بودم به تشت ماهی ها...عادت عجیبی است ، وقتی همه ی ماهی ها زیاد فرقی باهم ندارند و وقتی هم که ماهی شناس نیستم و وقتی می دانم بیشترشان تا 13 بدر دوام نمی آورند اما هنوز چشمانم میگردد در چرخش ماهی ها...به عادت قدیم از همان موقع که من  یادم نمی آید ومادرم رسم خانه مان کرده باید سه تا ماهی انتخاب کنم نه بیشتر ونه کمتر...انگار از تک تکشان میپرسم کدامتان بیشتر عمر میکنند... می گویم سه تا میبرم... می گوید هزارتومان ، می گویم الان گفتید 5 تا هزار تومان می گوید آن تشت فرق می کند وهمزمان شاگردش از تشت کناری با ملاقه می ریزد داخل تشتی که فرق دارد...دوباره داخل تشتی که فرق دارد می چرخیم...


_بیا ... یکی دیگه ...تو روخدا...(بیر آیری سین..سن الله )


_نداریم.... بابات پولش تموم شده دیگه ( یوخوموزدی ....بابانیندای پولو قوتولوب )


همین مکالمه ی کوتاه و التماس های ریز ریز کافی است تا من و چرخش ماهی ها بایستیم ، نگاهشان نکنیم اما زیر نظرشان بگیریم ، مردی شبیه بابای علی بچه های آسمان دورتر ایستاده باکلی خرت وپرت در دستش، اصلا سمت زن وبچه اش نگاه نمی کند احتمالا نمیخاهد التماسهای چشمان کودکش را ببیند ، جرقه ای میزند....ماهی ها می چرخند....میگویم آقا ازاون تشتی که فرق ندارد 5 تا بدهید اما دوتا روتو یه نایلون بذارین وبدین به اون بچه ، سه تا رو تویه نایلون دیگه بدین به خودم....مردنگاهم میکند....دوتا می دهد دست بچه...بچه با شادی طرف پدرش می دود،مادر نگاه پر از تشکرش را می ریزد روی فروشنده و می گوید آقا چهارتا براش گرفتیم مردن ( دورد دانا آلمیشیخ ، اولوب لر) مرد می گوید بچه است دیگه....زن می رود سمت مردش واین بار مرد شبیه بابای علی با نگاه پر تشکرش از فروشنده استقبال میکند ، می روند...


مرد دست می برد ازآن تشتی که فرق دارد سه تا به من میدهد....می گویم آقا اون تشت فرق داره...میگوید همچین فرقی هم ندارند...توی راه خانه ماهی ها با روشنی ، من ، گل ، آب سهراب در ذهن من می چرخیم....مانده ام در حساب کتابت...هیچ ندارم بگویم....کمک کن تا بفهمم.




نوشته شده در شنبه 5/1/91ساعت 10:45 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |




یکبار ده دوازده سالم بود قصه ای درمورد دعوای خانوادگی وطلاق نوشتم ، توی یه مسابقه برنده شد،قراربود ویرایشش کنم ودوباره برایشان بفرستم پدر وقتی خواند گفت خیلی قابل باور نوشته ای تهش این توضیح را بنویس البته من هیچ کدام ازاین شرایط را تجربه نکرده ام ، یکبارهم قصه ای درمورد مرگ مادر نوشته بودم که یکی از معلم ها بعد از مدتی من را کنار کشید وگفت مادرت فوت شده؟! همه ی این مقدمه رانوشتم تا بگویم متنی که درادامه آورده میشود هیچ ربطی بمن و اطرافیانم ندارد ، حتی تجربه ی یکی از حروفش راهم نداشته ام فقط یک فیلم باعث شد این متن رابنویسم یک فیلم بود ، بی هیچ دلیل ومنظوری ، بدون هیچ پیش زمینه ی ذهنی فقط ازروی دغدغه های کافه چی نوشتم.


من یک کودک اسمشو نبر هستم_داستان های هری پاترواگه خونده باشین با ترجمه ویدا اسلامیه توش به لرد تاریکیها میگن اسمشو نبر_ میدانید چرا؟!چون اصلا وجود ندارم ، من انکار میشوم..من هرگزحق ندارم  بدنیا بیایم یعنی نمیتوانم...هیچ کس بلد نیست من را بدنیا بیاورند..حتی درفیلمهاهم من نیستم ،برای بودن من همیشه روابط بین زن ومرد باید تعریف شده باشد،حتی فیلم هاراآنقدر میپیچانن شاید کسی نفهمد خود فیلم چه شده اما همه می فهمند که من امکان ندارد بدنیا بیایم...من یک کودک نامشروع هستم.شاید نا خواسته ، شاید ازروی هوس ، شاید از روی عشق ، شاید...نمیدانم اما من هم بدنیا میایم...شاید درآینده آدم بدی شوم ، شایدناهنجارشوم شاید تهدیدی برای کودکانتان باشم ،حتی میتوانم هزار کوفت وزهرمار دیگرهم بشوم اما باور کنید من هم وقتی بدنیا میایم پاکم عین همه ی کودکان ،شاید لکه ی ننگی بر صورت مادرم باشم با پدری معلوم ونامعلوم ،اما نه من خواسته ام بدنیا بیایم نه خواسته ام لکه باشم یا....حتی نمیخاهم آدم بده ی قصه هاشوم اما من هم دعوت میشوم عین همه ی کودکانی که بدنیا می آیند ،بدون دعوت نامه ، بی پدر یا باپدر فقط رابطه ی بین پدر ومادرم....مشکل همین است ومن واقعا نمیدانم مقصر کیست؟حتمامن مقصرم که بدنیا می آیم ، اماعین همه ی کودکانی که بدنیا می آیند من هم شاید بتوانم نشان دهم که ` خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.`*


*جمله ای از رابیندرانات تاگور


_عکس یه عکس اینترنتیه نمیدونم عکاسش یا سوژش کین؟!


 




نوشته شده در شنبه 22/11/90ساعت 2:21 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

پریروز آخرین امتحانم رادادم ،دیروز دانشگاه کارداشتم، صبح که رفتم یکی از مسئولان محترم نبودند وفکرنکنید این یک مورد طبیعی بود، نه! مگر میشود توبروی داشگاه علاف یکی شوی،نه! امکان ندارد ، دیروز استثنا بود!!!!!!!!! البته اسثنا یی یا عقب ماندگی این اتفاق بحث متنم نیست ، وراجیهای همیشگی ام درمقدمه است.


نشستم روی یکی از صندلیهای که کنارهم به سبک امتحانات چیده بودند وخیره شدم به تمام صندلی های خالی که خیره شده بودند به من ، دلم گرفت! باخودم فکرکردم دیروز آخرین باری بود که احتمالا سر جلسه ی امتحان دانشگاهی نشستم ومن چه بی تفاوت از دیروز رد شدم....همیشه اولین ها خاطره اند ، همیشه میگوییم....اولین باری که دیدمت ،اولین باری که شنیدمت ، اولین باری که ....اما....میدانید تنها یکبار یاد اخرین بار می افتیم....وقتی کسی میمیرد...می نشیم ومیگوییم...آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه......من اخرین بار....گریه...اشک....اما دیگر...کاش یادمان نرود شاید این بار آخرین بار است....تنها دیدارها را نمی گویم...شاید فردا صبح بیدارشوم وبه خاطر یک اتفا ق استثنایی دیگر نبینم...شاید باید بدانم امشب آخرین بار وقتی درتاریکی اتاقم چشم روی هم میگذارم آخرین بار دیدنم باشد...شاید باید موقع شب بخیرهایم بیشتر کش بدهم تا بیشتر یادم بماند اخرین بار...شاید باید حرفهایم را زودتر بگویم شاید آخرین بار است....بقول یکی دوستتت دارم هایت را خرج کن....شما یادتان نرود آخرین امتحانتان....ما که یادمان رفت ،پشت میز نشستنهایی که شاید دیگر تکرارنشود اما آخرین بارهایتان ... شاید این لحظه آخرین باراست...باورکنید اصلا ترسناک نیست...شیرین تر هم میشو چون از آخرین گاز زدن سیب لذت میبرید ومزه اش درتمام وجودتان پخش میشود...شاید این آخرین متنم باشد شاید اما شماآخرین باری نباشد که زنگ کافه را زده اید...کافه چی همیشه منتظراست.




نوشته شده در جمعه 7/11/90ساعت 11:22 صبحکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

پست ( مطلب) قبلی کافه چی رادرجهان نیوز بخانید!


http://jamnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=41026&Serv=37




نوشته شده در چهارشنبه 30/9/90ساعت 2:13 صبحکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |


متن های زیر درهمان زمان اتفاق نوشته شده اند اما بدلیل تنبلی درتایپ کافه چی هم اکنون سربازکرده اند....


بریده1:


جناب آقای دیکتاتورلیبی نه فامیلمان بود نه همسایه ی دیوار به دیوارمان نه اصلا ازقیافه اش خوشم می آمد، البته من هم جایی درآلبوم عکس او نداشتم ! نه طرز لباس پوشیدنش رامی پسندیدم حتی بنظرم کمی هم قاطی تشریف داشتند مجددا اوهم تره ای برای بنده وحرفهایم خورد نمیکرد! بازحداقل ایشان افتخاراین را داشتند که من نام اوراشنیده بودم او حتی از وجود من خبرنداشت وحتی نمیدانست قرار است یک روز دراین دنیای بزرگ درمتن کسی بنام من اورده شود البته متن زیر هم ربطی به ایشان ندارد فقط چون دیشب صحنه هایی ازمرگ او من را ترغیب به نوشتن این متن کرد برای همین نامش را اوردم


این که دیکتاتور بود،اینکه بدبوده... بمن ربطی ندارد خدامی داند وخودش .البته یک نفر گفت اگر یکی ازنزدیکانت رامیکشت یاخودت قربانی کارهایش بودی این گونه نمیگفتی.قبول دارم قرار گرفتن درشرایط بودن فرق میکنداما هرچقدر فکرکردم به صحنه های وحشتناکی که دیده بودم توجیه نشدم...کاری به هیچ دیکتاتوری ندارم...نه او...نه ان قبلی نه.....فرض میکنیم یک انسان معمولی ستمکارمرده است ویکی از سرتنفرجنازه اش را روی زمین می کشد....جنازه اش ، توده گوشتی که نه روح دارد ونه جان ،نه احساس...از موهایش بگیرند وروی زمین بکشند ووسط راه موهایش کنده شود، دوباره یک دسته ی دیگر ازموهایش...شایدشماهم بگویید حقش است ، ظلم کرده دارند عقده هایشان را خالی میکنند.قبول! تسلیم! فقط یک سوال دیگر وحشی گری با وحشی گری چه فرقی دارد چون او ستمکار وظالم بوده حق نداشته ظلم کند اما من چون درجهت احیای عدالت وحق گام برداشته ام می توانم....پس فرق من واو درچه بود؟ 


بریده2:


اصلا نمیدانم جریان چیست؟چه اتفاقی افتاده!نمی خواهم بدانم.فقط محض فضولی های خودم ازدونفرپرسیدم یکی گفت قضیه بالای 18 سال است ودیگری گفت خیلی زشت بودجلوی دوربین زنده.!زیادازجریانات بالای 18 سال خوشم نمی آید بنظرم مسائلی هستند که بایددر چهاردیواری خانه بمانند وحتی درمیان پیامک ها هم ردوبدل نشود چون دراین صورت آدمها می توانستند درکنارهم بجای چهاردیواری های بسته زیر چهارستون بایک سقف زندگی کنندوهمسایه همسایه ی بغل دستی اش وجریانات بالای 18 سال وپایین 18 سالش را مشاهده فرماید.دوباره کافه چی دورشد از اصل قضیه ای که درپی نوشتنش بود.گفتم اصلا نمی دانم قضیه دقیقا چیست؟ دونفر ورزشکارکه داریم ابرویشان را می بریم.این که می بریم استفاده کرده ام دلیل دارم من جریان راداخل سرویس دانشگاه فهمیدم.یک آقای محترم به دوستش نشان میداد ومی خندیدند.یکی گفت جمشیدبرای منم بفرست.یکی دیگرازصندلی جلوگفت اقا ماهم بازی راندیدیم برای ماهم بفرست حتی جمشیدخان رانمیشناخت! ازیکی پرسیدم چه شده گفت اقتضاح اخلاقی! اخلاقی اش راکه گفت ادامه ندادم نمی خواهم باهرغریبه ای درمورد هرمسئله ای حرف بزنم صورتم را برگرداندم طرف پنجره ی سرویس ودرمیان کرکر خنده ی آقایان محترم دانشجوبه مقصدرسیدم.یکی زنگ میزندمیگویم قضیه چیست؟ میگوید بالای 18 سال است.زیر...حتی نمی تواند برایم توضیح دهد اصلا نمی خواهم بشنوم. می گوید بفرستم برایت.می گویم نه!گوشی را که قطع میکنم دوباره دغدغه های کافه چی شروع میکنند به وزوز کردن.چقدربچه بی سرپرست.چقدر کودک گرسنه. چقدر....وحشتناک تر ازهمه کودک 9 ساله ای که 10 سال است معتاداست...مادرش دردسته ی دخترانی که ازخانه ی پدری به سرابی گرمتر پناه میبرندنمی دانند طبیعت سراب سرماست.نمیدانند آنچه در گرمترین نقطه ی دنیا نیافته اند شاید دیگر هیچ جا نباشد...وما... نشسته ایم یکی سوتی بدهدیکی کاری بکند بخندیم.کاش خنده اخرین ایستگاهمان باشد...خنده تازه اولین ایستگاهمان است.ایستگاه ابروریزی، ایستگاه طرد کردن...هزارتای دیگرراادامه می دهیم...اصلا انگار این ادم خوبی نداشته....می خواهم بدانم اگر کلاهتان را قاضی کنیدشایدخلوت همان که ابرویش رامی برید برای خنده هایتان!!!از شلوغی روزمرگی شما پاک ترباشد.جسارتی به کسی نمیکنم.انگی به کسی نمیبندم.اصلا کافه چی بدترین آدم دنیا.همه ی بدترها وبدها بعد کافه چی...فقط میگویم اگرمیخاهیم بخندیم چرا بهم بخندیم؟اگر می خواهیم حرفی بزنیم چرا حرف خودمان نباشد؟ که چه؟ همه بفهمند؟ فهمیدند!بارفتن آبروی کسی جوشش صفرای چه کسی آرام می شود؟ حالا شاید معاندان وبدخواهان خوشحال شوند اما به من وتو که نمیشناسیمش چه؟!برای چه هیزم زیر آتشی که نمیدانیم چه کسی کبریتش را روشن کرده می گذاریم؟چرا بی تفاوت نمیشویم به این حرفهای صدتا یه غاز جهان سومی.شایداگرکمی عادت میکردیم به گذشتن ازجاده های بی تفاوتی به این مسائل.کسی بهم نمی خندید.







نوشته شده در دوشنبه 28/9/90ساعت 9:8 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

وقتی وارد ترمینال میشوید وساعت 5 دقیقه ازوقتی که روی بلیطتان نوشته میگذرد وچشمتان به سکوی خالی اتوبوس می افتداولین جرقه ی ذهنتان چیست؟


.


.


.


.


خوب فکرکنید بعد جواب بدهید.پرنده پرنمی زند وسکوی خالی بی اتوبوسیش را برروی صورتت می ریزد.


اتوبوس رفته است وتو جا مانده ای؟؟؟


اما سر یک لحظه باتمسخرنگاه خالی بی اتوبوسی سکو مشورت میکنی ومیگویی اینجا ایران است وتو هم اکنون شهروند محترم یک کشود اروپاای نیستی!


داخل سالن پر است از آدمهایی که برف به اجبار گردشان آورده. ساعتشان را نگاه می کنند ، میان دستانشان ها میکند وبه تو و ساک دستیت که تازه ازرا ه رسیده اید خیره می شوند.انگارمیان تمام دلایلشان برای غرزدن دیرآمدن توراهم می گنجانند!!!دوست داری شانه هایت رابالا بیاندازی وبگویی چیه؟ خب می رفتید!کمی که میگذرد سردی سالن بانیم ساعت ایستادن،شنیدن غرغرهای دوربخاری وهزارتا دلیل دیگر باعث می شوند تا به درخیره شوی تا شاید یکی ازدری که سوز وسرما راقبل از آدمش داخل می آورد وارد شود وتوبا نگاهت بگویی تقصیرتوست که ماراه نیافتاده ایم.یکی داخل می آید وتونگاه میکنی امااونگاهت نمی کند تا غرهای نگاهت را روی صورتش پخش کنی.مستقیم داخل دفتر می شود وهمه ی دور بخاری ها تازه می فهمند آدمی که باید شرمنده اش کنند کیست؟! جناب راننده تشریف آورده اند.ماشینشان بدلیل سرما گرم نمی شده اند.اماکسی جرات حرف زدن ندارد که جناب بشردوپا کمی زودتر ماشینت را روشن میکردی ماشین که عقل نمیکرد خودش روشن شود اما توکه چشمانت برف را می دید.اما خب فعلا کارمان گیرهمین آدم است واینجا.................................نهایت میگوید نمیخاهی؟؟؟خوش آمدی!


داد می زند تهران سوارشو!


همه خوشحال! نیم ساعت غرزدن فراموش می شود اما یک ربع بعد که سرما ی داخل ماشین وجودشان را پرکرد وبه قضایای پشت شیشه ی اتوبوس خیره شدند ، به همان مردی که کارشان گیراوست واکنون با گوشی اش دنبال کسی است تا بنزین برساند کلافگی ها آغاز می شوندتازه چند نفرهم بسیج شده اند تا کار راننده راه بیافتد. صلوات!ماشین را می افتد.زندگی شیرین می شود وکسی یادش نمی افتد یک ساعت ازعمرش به غرزدن وکلافگی ودنبال دلیل گشتن گذشته است.شاید چندنفر بقیه راه را به این فکرکنند که چگونه برای کار فرمایشان واینکه چرا یک روز زودتر حرکت نکرده اند را توضیح بدهند.احتمالا تامقصددلیلی پیداشودآخر اینجا.........


می گویند البته ما ندیدیم فقط می گویند دراروپا وقتی کسی بخاهد بیرون برود می داند چقدر درجیبش بگذارد وبیشتر ازآن نمیخاهد.برای من که تصورش عجیب است مگرهمه ی مغازه ها یک قیمت می گویند؟مگر می شود بافروشنده چانه نزد؟شاید1000 تومان کمتربگوید!!!!البته ببخشید به زبان آنها یک دلار!!!!!!!!شاید هم فقط یک ایرانی بفهمد اینجا ایران است!


پاورقی:زمانی پیش تلویزیون برنامه ای طنز داشت که چندنفر ازسیاره ای دیگربرای تحقیق برروی مردمان زمین آمده بودند.برنامه ای طنز که مشکلات اجتماعی را میگفت.درآخر برنامه فرمانده گزارش مینوشت وهمیشه میگفت مردم زمین .............. ومن همیشه فکر میکردم بنده های خدا اینجاایران است بگو مردم ایران...................توی ذهنم بود ازکل کره ی خاکی این ها چرا باید سفینه شان درایران بنشیند؟!عجب شانسی! 


نوشته شده در دوشنبه 30/8/90ساعت 5:20 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

این که دوهفته پی درپی سواراتوبوس شوی درضمن یک کافه چی فضول باشی شایدبهانه ای برای گردهم آوردن مشتریان باشد.


اماپیش ازهرچیز مقدمه ای برای آنچه مینویسم،اگر درادامه مطلبی نوشتم که دورازجان ،گوش شیطان کر، احساس شد که سین سیاست ازکنارش تک چرخ زد بایدبگویم هیچ ربطی ندارداین مطلب بازهم یک مطلب سیاسی نیست وتنها یک متن اجتماعی باید قلمدادشود.کافه چی طرفدار هیچ فرقه ،گروه چپ وراست وبالا وپایین وحتی دورزدن دورمیدان شهرشان راهم بلد نیست.معتقدبه بی مرزی است ،به جهان باآدمها،باشادی ها ولبخندها بانگرانی ها ودغدغه های زندگی خودخودانسان ها نه آنچه دنیابرایشان تدارک می بیند،کودکانی سیروخندان، بزرگانی آگاه وروشن که درتک تک شن های زندگیشان که ازساعت وارونه پایین می آیدزندگی میکنند نه زنده مانی!


وای که چه فکی دارد این کافه چی فضول!ازجنس بتن مسلح تقویتی با پشت یند وتا بی نهایت عمرگارانتی دار!مشتری نبود؟


گفتم اتوبوس!کافه چی اینجا!کافه چی اونجا!کافه چی همه جا!


سکانس اول:


اتوبوس،دوباره کافه چی!این بار یک عدد بغل دستی که باعث میشود دلم برای خودمان!برای همه ی ماده هایی که اسم دختر وزن را یدک می کشیم بسوزد حتی برای او!دوپسردارد وشوهری درخانه که بین راه یک بارزنگ میزند که درحال رفتن به خانه ی مادرش هستند وزن مثل همه ی زن ها توصیه میکند که دروپنجره راقفل کند!تااینجای داستان زندگی چقدرشیرین است!اما من دلم آتش میگیرد.برای اویی که یک باردرطول سفرباشوهرش حرف میزند وبارهابامردی که درانتهای مقصدمنتظرش است!چقدرالتماس می کند که بیاید دنبالش!اوبه خاطراواین همه راه میرود وچقدرزندگی تلخ میشود وقتی میشنود که به زنش قول داده شب بیرون بروند وصبح همدیگررامی بینندوزن درعصبانیت می گوید که او چه احمقی است که این همه راه به خاطراوبرود واو به زن جانش میرسد به قول خودش به مریم جووووووووونتون!وبعدش!چه حرفهای زشتی!چه اشکهای تلخی!چه خواری ریز بزرگی!چه سردردمهیبی!سرم استامینوفن میخاهد! سری نمی ماند که دراتوبوس برنگردد وردیف مارانگاه نکند!دلم برایش می سوزد،گناه کسی رابه گردن نمیگیرم.مطمئنم اگردهان بازکنم انقدردلیل برای کارش دارد که کامم راروی ردیف دندان هایم می چسباندکف اتوبوس .فقط نگاهش میکنم و او بارها وبارها بامردددرمقصدحرف میزند.دلم برایش می سوزد،خیلی شایدالکی!


قاشقی رابالاک خیلی کوچک طوری که معلوم نشود علامت بزنید.کاملاتصادفی درهروعده قاشقی رابرای خودتان بردارید بدون اینکه عمدی درکارباشد حساب کنیددرهفته چندبارآن قاشق دست شما می افتد.زنانی مثل بغل دستیم ازنظرمن همان قاشقند.قدرخودش،قدرزن بودنش رانمیداند واین است که دل سوزاندن دارد.تامقصد درمیان سوزش چشمانم به زن وزن بودگی می اندیشم.


سکانس دوم:


هفته ی بعد ومن واتوبوس وزنی دیگر


زن جوانترازهفته ی پیش است!می پرسیم ازکجا به کجاچنین شتابانیم؟!شوهرش زندانی سیاسی است.هرهفته برای یک دیدار17 دقیقه ای یک شبانه روز درجاده است وبرای آزادیش بقیه ی روزهایی راکه درجاده نیست را می دود.برایم اصلامهم نیست چرا؟برای چه؟بخاطرچه؟حق باکیست؟اصلا برایم مطرح نیست وقتی آنقدر درد ومشکل اجتماعی داریم که جنگ برسرسیاست رابرایم بیخود میکند پس زور زدن وحرفهای قلمبه زدن ندارد.باید فقر،کودکان درمه نباشند تا شایدیک روز زور سیاسی بزنم که نگذارم کسی ازچراغ قرمز هایم رد شود!چقدرحرف میزنم!


درمیان صدای فرهادبه جاده خیره میشوم ودرناکجاآبادذهنم میگردم تا بدانم آیا اززن بودنم راضیم؟؟؟زنی باشوهر وبچه درمقصدبه دنبال مردی دیگر!زنی برای آزادی مردش تمام جاده های رسیدن به مقصدراامتحان میکند!...زن صبور،زن مبارز، زن...زن هرجایی، زن هرزه، ...چه صفات مبهمی!چه راحت درمورد آدمها قضاوت میکند کافه چی.چه صفاتی که به زن وزن بودگی نسبت می دهد.بقول یکی دریک فیلم آن ورآبی شاید همه حرفهایم ازروی این است که میدانم یک چیزی درست نیست شاید یکی یک جایی ازاین دنیا یک سنگ راکج گذاشته که اینچنین تاثریا درحال کج رفتن است اما نمی دانم کی وکجا؟!کاش...


نوشته شده در یکشنبه 17/7/90ساعت 11:23 صبحکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |



اینکه بعدازمدتهابخواهی ساعات نخوابیدن درقطاررابا کتاب کیمیاگرکوئیلوپرکنی،شایدبقول خود کوئیلویک نشانه باشد... .به کوپه که میرسی همه خوابند وبخاطررسیدن توبیدار میشوند.توباید هرسری هم قطارهایت راتوجیه کنی که نمیخابی وهرسری چشمان متعجبشان راببینی که عین جن دیده ها به توخیره شده اند و باید هی توضیح دهی که عادت داری واصرارنکند که سرت را بگذاری میخابی ومخصوصا این سری که مسافرطبقه بالا 5 دقیقه یکباربیدارمیشود وچراغ راروشن میکند میگوید اگر جایت ناراحت است بیابالا بخاب وتوهی میگویی نه حاج خانم...ممنون....دردلت هزاربارمیگویی جان مادرت بیخیال...بخواب مادرجان!!!


بالاخره بعدازبحث های تکراری که هرباربه یک نحوتمام میشود کتاب رابازمیکنی وبانوراندکی که ازراهرومیتابد کیمیاگر میخوانی تازه گرم شده ای که روبروییت بیدارمیشود...می ایستد وتودرپشت هیکل نه چندان درشتش درمیان تاریکی خطوط اندام کودکی رامیبنی که عین گلوله مشت شده است مانند جنین...بادست اشاره میکند پسرم است...پیرمرد بالای سرش که قیافه اش راندیده ای رانشان میدهد وباشرم میگوید پدرشوهرش است...فعلا بی خیال کتاب میشوی...زن نه ریزه میزه است نه درشت،هیکل متوسطی دارد،بالهجه ی شیرینی حرف میزد که میتوان حدس زد از روستاهای حومه ی شهری است دارد به آنجا میرود...ازعروسی خواهرش بازمیگردد،شوهرش کارداشته باپدرشوهرش راهی شده ،باکودکی که از سالش 5 ماه میگذرد....میخاهی بپرسی چراخودت تنهایی نرفتی عروسی خواهرت؟سوالت راقورت میدهی...ازهمه چیزمیگویدپدری که 6سال پیش بخاطرعفونت ریه راهی بیمارستان شده وبرنگشته ومادری که 16 روز بعدازمرگ پدر زایمان کرده است.خواهری که درسن 17سالگی اکنون عروس شده وخواهردیگری که ازپدر فقط هاله ای به یاددارد وقتی فقط سه سال پدررادیده است....حرف میزند وتوگوش میدهی ،میان حرفهایش ازتومیپرسد وتوبه رسم ادب جوابش رامیدهی...به کجامیروی...چه کارمیکنی؟شماچندتایین؟؟؟؟؟وهمینطور....حتی ازاسم خواهروبرادرت میپرسد ومتقابلا جواب میدهد...شرم خاصی درنگاهش است مخصوصا وقتی پدرشوهرش درمیان خواب روی تختش جابجامیشود....میگوید درس برای چه میخانی؟زن هرچه کمتربداند بهتراست.که میخاهی چه کارکنی؟نهایت توهم باهمین مدرک ودفترودستک آخرش که میشوی من!!!وکودکش رانشان میدهد.نگاهش میکنی...زنی که 5 ماه هم ازتو کوچکتراست وتاپنجم ابتدایی بیشترنخوانده تورامجبورکرده که بخودت بگویی...نمیدانم،شاید راست میگوید وشاید....کمی دردودل میکند...اتاقی درخانه ی پدرشوهردارد وچون شوهرش خودش اوراموقع وجین کردن دیده وپسندیده خودش راخوشبخت میداند.خواهرشوهری که درآستانه ی سی سالگی مجرداست ونمیدانند بختش راچه کسی بسته است.میگوید خواهرشوهرش گاهی اذیت میکند امااوبدل نمیگیردهرچه باشد دل شکسته است(قلبی سینیخدی) وتو نمیپرسی چرادل شکسته است فقط بخاطرمجردبودن؟؟؟همین طورازهمه جامیگوید...کودکش که بیدار میشود به سینه میفشارد وکم کم بخواب میرود...دوباره کتاب راباز میکنی...میخوانم ومیخوانم...به زنی که 5ماه ازتو کوچکتراست وکودکی مچاله درسینه دارد نگاه میکنی...هرکس درجوانی افسانه ای شخصی دارد ودر آغاز برای رسیدن به این افسانه ی شخصی هزاران راه وبرنامه دارد اما هرچه زمان میگذرد موانع برای رسیدن به این افسانه ی شخصی بیشترمیشود تعدا کمی هستند که به این افسانه ی شخصی درپایان پیری رسیده اند....نمیدانی کی بخودت می آیی..ساعت رانگاه میکنی ،نیم ساعت است به زن وکودک مچاله اش خیره شده ای...دوست داری بیدارش کنی وبپرسی افسانه ی شخصی اش چه بوده؟منصرف میشوی ، اصلا شاید برگردد وبگوید برای همین میگویم دخترنباید کتاب بخواند...امانمیدانی چرادوست داری ساعت ها به اووکودکش زل بزنی ...زنی که 5 ماه ازتو کوچکتراست باکودکی مچاله شده...زودترازتو پیاده میشوند..جلوی پدرشوهرش زیاد حرف نمیزند پدرشوهرش جلومی افتد اوکمی دست دست میکند آخرش برمیگرددومیگوید زودتر ازدواج کن الان اگر ازدواج کرده بودی بچه ات بزرگتر ازمحمد من بود...لبخندی میزنی...میرود.برای کودکش دست تکان میدهی.قطار که حرکت میکند به تاریکی شیشه خیره میشوی احتمالا فردا کنارتنورازدختری خواهد گفت که بختش رابسته بودند ...خنده ات میگیرد...مادرجان بالایی بیدارشده میگوید: مادر گفتم بخواب داری باخودت حرف میزنی ومیخندی...لبخند میزنی...چیزی به رسیدن نمانده مادر.مادرافسانه ی شخصیتان چه بود؟نگاهت میکند صلواتی میفرستد وفوت میکندطرفت وملافه اش رامیکشد روی سرش.ازهمان زیرمیگوید گفتم بگیرد بخوابد گوش نکرد...چشمانت راروی هم میگذاری،افسانه ی شخصیت؟؟؟کجایش رسیده ای؟؟؟همین بود؟؟؟تاکجادوام می آوری؟؟؟


 


نوشته شده در شنبه 20/9/89ساعت 11:23 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |


Design By : Pichak