سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا




















کافه محلی است برای جمع شدن وسرچشمه آغاز زایش هرچشمه است

ا این که من از گوشی موبایلم دارم وبلاگم را بروز میکنم یعنی اینترنت آنقدرها هم بد نیستند اما.....  اینکه یکی مجرم است یا نیست را دهان به دهان و کانال به کانال میچرخانیم، کمی مرا به اینترنت و این دنیای مجازی که راه انداخته ایم بدبین میکنم. این تنها یک مثال است که زدم...شایعه... شایعه ریشه ی انسانیت را میزند و حتی اگر شایعه به واقعیت تبدیل شود باز هم نمیدانم اینکه کسی مجرم باشد درد چه کسی را درمان میکند نمیفهمم.  

گیرم که فلانی به هر انگیزه ای فلان کسی را کشته باشد،  گیرم که فلانی به هر انگیزه ای با فلانی بهم زده باشد، گیرم که فلان کس به هر انگیزه ای لباس قهوه ای را با جوراب صورتی و کفش سبز فسفری ست کرده باشد.... هر وقت به این پاسخ رسیدیم که فایده اش چیست که بدانم یا ندادنم میتوان گفت کاری که فلانی کرده یا نکرده ارزش پخش کردن را دارد.

پ.ن.  به اندازه ی عصر تکنولوژیمان،انسانیتهامان پیشرفت کند.

پ.ن. اگر مسافری از زمان بربریت بیاید، بنظرتان بخاطر تکنولوژیمان ماندگار میشود؟ اگر مهمان من شود نظرش را در مورد انسانیتهامان خواهم پرسید.

پ.ن. به شمام میگم


نوشته شده در دوشنبه 95/8/10ساعت 9:22 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

میدانم دیشب پدر منتظر زنگ تلفن بود... تلفنی که میدانست دیگر برای بردنش به بیمارستان زنگ نخواهد خورد.
امروز صبح زنگ هشدار دختر عمه زنگ خورد.... نوشته بود...پلاکت... اما دیگر کسی خونش پلاکت کم نداشت.
امروز بعداز ظهر عمه ی کوچکتر چشمهای خیسش دیگر از پشت شیشه با حرکت ضعیف قفسه ی سینه ی خواهرش بالا و پایین نمیرود.
امروز عصر دختر عمه دیگر پولی جیب دربان بیمارستان نمیگذارد... دیگر برای پنج دقیقه دیدن مادرش داخل آی سی یو به هزاران آشنا رو نمی اندازد...
فردا دیگر کسی از زنگ تلفن دلش آشوب نمیشود...اما گاهی در دل ها آشوب انداختن بهتر از نبودن است... بودنت حتی اندازه ی یک نفس آرزوی همه مان است...کاش امروز ساعت3.5 تخت پشت شیشه ی آی سی یو انتظارمان را میکشید اما.... تو بودی.


نوشته شده در یکشنبه 94/11/18ساعت 5:55 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

من و فرودگاه: کودکی که واکس میزند، کودکی که سر ترس از هواپیما و سوار نشدن قول یک پلی استیشن میگیرد.

من و ترمینال: کودکی که چسب می فروشد، مردی که رو صندلی سنگی آزادی همانند آن نه ماه, پاهایش را داخل شکمش جمع کرده وخوابیده است، یکی میپرد وسط خانم دربست...

من و مترو: دختر بچه ی آدامس فروش, به سه پسر میانه سال می رسد، متلکی می اندازند، صدای خنده شان صدا را از چرخ های واگن گرفته اند، دخترک از پای یکی آویزان می شود یه دونه بخر... دوستانش تنور را داغ می کنند و او حس می کند دارد نان را می چسباند... پول را می دهد آدامس را پرت می کند سمت دختر بچه، می گوید گدا نیستم ... آدامس پرت می شود، پول، آدامس، پرتاب، خنده و تق تق واگن، آدامس پرت می شود، پول.... شاید دختر بچه حس بازی کودکی اش گل کرده اما مردان بزرگ میانه سال را نمیفهمم.. سرم را بر میدانم اما امان از این شیشه های تاریک و ایستگاهی که نمیرسی، آدامس پرت می شود، پول...

من و اتوبوس خط واحد: همیشه این بلوار را دوست دارم... میچسبم به شیشه و صندلی پارک داخل بلوار را مثل تکه های پازل به هم میدوزم، پیرزنی با بافتنی... دختر و پسری کنار هم خندان ، از صدای خنده ای که نمی‌شنوم میخندم ... زن و مردی، سر زن روی شانه ی راست مرد است، کودکی جلویشان ماشینش را روی زمین می کشد... صندلی بعدی چند دختر نوجوان، هر کدام خوراکی در دست دارند، شیطنت های معنی دارشان را می فهمم.... پیرمردی جلوی چند پرنده خم شده و از داخل پاکت چیزی روی زمین میریزد... دختر و پسری دیگر، اما نمی میخندند، لب هایم را جمع می کنم... چند پسر نوجوان از دسته های صندلی بالارفته اند.......

من و فضولی و خلوتی که مینویسم


نوشته شده در جمعه 94/5/30ساعت 4:0 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

دنیای تعلق و تعهد جای عجیبی است،  اما دنیا کلا پر از عجایب است اما شاید جزو عجیب ترین هایش باید حس دختری را قرار داد که تا ساعتی پیش دختر یک پدر بود و دختر یک مادر... عجیبی بودن باور پسری که تا لحظاتی پیش پسر یک خانواده بود و برادر ...اکنون آنی دیگر میشوند هنوز دختر و پسر خانواده هایشان هستند، هنوز خواهر و برادر اما همسر هم هستند، عروس هستند و داماد، زن برادر و شوهر خواهر، زن دایی و احتمالا زن عمو و شوهر عمه و شوهر خاله...هزاران عناوین دیگر هم جدید می شوند اما عنوان به چه کار آید وقتی مسئولیت ها سنگین تر از عناویند...مسئولیت هایی با حس قشنگی از بزرگ شدن....یکی می شوند... خودشان را جای همان یکی دیگرشان می گذارند...حس ها مشابهند...جای دیگری می نشینند...حس می کنند...لمس می کنند و گریه می کنند، لبخندمیزنند و می خندند و قهقهه....زندگی می کنند. ساده ترین قسمتش پر شدن برگ دوم شناسنامه است.. گویی همین برگ همان چیزی است که هر انسانی نیاز دارد...حس لمس فیزیکی اتفاقی به این بزرگی.


نوشته شده در دوشنبه 94/4/1ساعت 8:0 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

این یک متن خیلی قدیمی برای یک نفر است، در آن برههی زمانی که برایش نوشتم خود خویشتن را فراموش کرده بود و ایستاده بود، نا امید بود از خودش، خودی که آینده می شد.... 

مجددا این یک متن قدیمی است و من یک کافه چی تنبل در تایپ کردن، باز خدا پدر موبایل ساز وتبلت ساز و... را بیامرزد که ما را از خانواده جدا کرد و در دامن دهکده ی جهانی انداخت.خودش هم گرفتار نفرین اطرافیان ما گردید، چه ربطی دارد؟یک ربط بی ربط که در آن نوشتن راحت تر است، فرقش را نمیدانم؟؟ 

و اما اصل مطلب....

همان متن قدیمی برای....

وقتی زمان می ایستد اگر با باد همراه شوی زمان همراهت می شود.دست زمان را در دست بگیر و بر پاهایت بدو... (کافه چی)

پ.ن. نشان به آن نشان که این متن ا اول کتاب آخر شاهنامه برایش نوشته شد.


نوشته شده در پنج شنبه 94/2/3ساعت 1:0 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

هرچی کارت بانکی توی کوچه ومحله ، فامیل ودوست و دشمن،آشنا وغریبه بوده جمع کرده و آورده جلوی عابر بانک.با یک قیافه ی حق به جانب که کاشف هرچیز که بنظرتون تو دنیا مهمه جلوش کم میاره اخمی هم به دورو برش میکند که انگار هسته ی اتم دارد می شکافد.بهش که میگویی خانم، یه لحظه اگه ممکنه من کارم روانجام بدم، زود تموم میشه.یه نگاهی می اندازد که تا تمام شدن دانه ی آخر کارت آب دهان قورت می دهی..حتی آخرش تصمیم داری بگویی تا کارم تمام شود برایتان جا نگه میدارم اگر کارتی فراموشتان شد در خدمت هستیم.


نوشته شده در یکشنبه 94/1/16ساعت 12:46 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

از همه ی کافه نشبنان معذرت میخواهم بعد صدسال بر گشته با یک متن بالای هجده سال.یک اتوبوس دیگر ومن مسافرش.فهمیدم اگر دنیا پر از کثافت است تقصیر من هم هست وقتی زن آن طرف راهرو با صندلی جلویش عشقبازی میکند درحالی که بچه اش روی پایش لم داده است. از صحنه های بالای هجده سالش میگذرم و فقط حرص میخورم، تو خیال خودم اعتراض میکنم و دم گوششان میزنم و بعد که بر میگردم به واقعیت! اتوبوس ساکت است مسافران خوابند و من هم خواب و صحنه بالای.....حقم است تا خرخره توی کثافت وول بخورم. به موبایل و کوفت و زهرمار فحش بدهم.حقم است بازگردم به نقطه ی صفر بی اعتمادی به مردها.حفم است بترسم از زنان وسوسه گر و بی اعتماد شوم.خدایا با من نه....نمیتوانم.

به شاگرد راننده گفتم جایم را عوض کند. خوابم برد و صبح بدون اینکه پشت را نگاه کنم از اتوبوس پایین آمدم. پشت سر گذاشتم و تمام شد.


نوشته شده در چهارشنبه 93/7/9ساعت 12:18 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

چقدر حرف می زنیم. چقدر حرف می زنند. نمی شنویم. نمی شنوند.

خدایا شکرت. شکرت که یک دهان دادی و دو گوش. فکر آن روزی را بکنید که خدا یک گوش میداد و دوزبان.

برای خودش فاجعه ای است توانایی انسان هایی که با داشتن دو گوش و یک دهان انقدر کم می شنوند و انقدر زیاد حرف می زنند.

حرف زدن مشکل نیست اما حرف دیگران را دست مایه ی صحبت قراردادن فاجعه است. یک لحظه فکر کردن به این کافی است تا یادمان بیاید که به والله این که من درباره ی او می گویم هیچ ربطی بمن ندارد. تازه به هیچ درد من و شنونده نمی خورد. خدایا یادم بیار دو گوش دارم یک زبان.


نوشته شده در چهارشنبه 92/10/18ساعت 11:33 صبحکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

تاریکی، مرگ عزیزان، تنهایی، بی پولی و............ این ها ترسناک ترین های دنیا بودند برای من اما...............

جدیدا فهمیده ام ترسناکترین دنیا آدمی است که هیچ چیز برایش مهم نباشد..........

محبتی نداشته باشد به کسی، از کسی حرف نشنود، هیچ کس برایش مهم نباشد و آن وقت از همه پله می سازد.

نمی دانم دیده اید یانه اماااااااااااااااااااااااااااا وحشتناک است دیدنشان. با خودت می گویی چه چیزی جلوی این آدم را می تواند بگیرد. 

وقتی عاطفه و اخلاقیاتی برایش نمانده و آنوقت وحشت می کنی از اینکه نکند زندگی تورا هم ببلعد و آن وقت .........برای او مهم نخواهد بود که چه می شود امااااااااا

تو..............ترسناک است حتی تصویر خیال آن روز


نوشته شده در پنج شنبه 92/10/12ساعت 5:36 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

پیرمردی دیده ام با کیسه ای نه پر از انار، کیسه ای با چندتا انار، انارهای نه درشت و سرخ، انارهای کوچولو وریز اما توی دلم گفتم خدایا شکرت این ها هم امشب انار دارند، دلشان شاد. این ورتر مردی بساط جورابش راپهن می کرد گفتم خدایا سهم شب چله اش رابرسان تا دل این ها هم شاد شود. توی راه میان خش خش برف های زیر پایم گفتم خدایا امشب را بی خیال امتحان الهی ات شو. به آن ها که ندارند برسان با دلی خوش، به آنها هم که دارند دل خوششان یادت نرود. دل همگی شاد. یلدا مبارک


نوشته شده در شنبه 92/9/30ساعت 12:44 عصرکافه چی: س.س انعام ازمشتریان ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak